تبليغاتX
 در راهم... منتظر باش
 

نه فقط

کاش اون حس فقط تجربه ی عشق نباشه...

کاش فقط دنبال تجربه ی یه چیز نباشی...

و گر نه یادت میره... خیلی زود تجربتو فراموش می کنی


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:54 موضوع | لینک ثابت


خیلی جدید

خیلی فشار حرفارو رو سینم احساس می کنم

اینطوریش خیلی جدیده...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 11:52 موضوع | لینک ثابت


.


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 17:46 موضوع | لینک ثابت


نمیشه...

خیال ناشناسی آشنا رنگ   گهی می سوزدم... گه می نوازد                                            ابتهاج

فکرش از ذهنم بیرون نمیشه

نه کم نه زیاد

تو ولی نمی فهمی!


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


روی هوا

از بودن با تو

قلبت فکرت چهره ات باز شد...

ولی نه چندان من      شاید من نبودم آنجا


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 9:55 موضوع | لینک ثابت


Rules of the Game


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست   عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست

بعضی وقتها آدمای عجیبی پیدا می شن. جاهایی که فکرشم نمی کنی! نمی دونم چقدر راست میگن ولی دوست دارم بفهمم... چون مهمه


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


چه کارها که نمی کنه این بشر ...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت


چقدر خوبه... بالاخره دارم احساس می کنم دارم چی کار می کنم!


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


خیلی وقت بود که بار اول این شعر رو خوندم و هنوز هم همون حس و برداشتو نسبت بهش دارم:

فتاده تخته سنگ آنسوی تر٬ انگار کوهی بود
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای .... و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير
* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
                   « فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
                      بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق ... هر کس جفت ... »
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...

* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
                    که از این رو به آن رویم بگرداند . »
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.
* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زینسان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.
* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب 
لبش را با زبان ، تر کرد ... ما نیز آنچنان کردیم ...
و ساکت ماند ...
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد ...!
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
« بخوان! » او همچنان خاموش.
« برای ما بخوان ! » خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
نشاندیمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
« چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
« نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند. »
* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم ...

مهدی اخوان ثالث


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 10:52 موضوع | لینک ثابت


گوشم به راه تا كه خبر مي دهد ز دوست            صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

                    سعدی


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 ساعت 2:40 موضوع | لینک ثابت


الان کجام؟...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


یه کم دیر به این نتیجه رسیدم...

کسایی که ما رو دوست دارن چند جورن

بعضیا وقتی ما خوشحالیم اونا هم خوشحالن و همیشه سعی می کنن بخندوننمون

بعضیا وقتی ناراحتیم و می فهمن سعی می کنن همدردی کنن

بعضیا ... وقتی ناراحتیم بدون اینکه چیزی بگیم اونا هم احساس ناراحتی می کنن به اندازه ی ما

....شاید  تو این دنیا میون آدما ... هیچکی به اندازه ی پدر و مادر آدمو دوست ندارن...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت


اِلهى وَمَوْلاىَ اَجْرَيْتَ عَلَىَّ حُكْماً اِتَّبَعْتُ فيهِ هَوى نَفْسى وَلَمْ اَحْتَرِسْ فيهِ مِنْ تَزْيينِ عَدُوّى فَغَرَّنى بِما اَهْوى وَاَسْعَدَهُ عَلى ذلِكَ الْقَضاَّءُ فَتَجاوَزْتُ بِما جَرى عَلَىَّ مِنْ ذلِكَ بَعْضَ حُدُودِكَ وَخالَفْتُ بَعْضَ اَوامِرِكَ فَلَكَ الْحَمْدُ عَلَىَّ فى جَميعِ ذلِكَ وَلا حُجَّةَ لى فيما جَرى عَلَىَّ فيهِ قَضاَّؤُكَ وَاَلْزَمَنى حُكْمُكَ وَبَلا ؤُكَ وَقَدْ اَتَيْتُكَ يا اِلهى بَعْدَ تَقْصيرى وَاِسْرافى عَلى نَفْسى مُعْتَذِراً نادِماً مُنْكَسِراً مُسْتَقيلاً مُسْتَغْفِراً مُنيباً مُقِرّاً مُذْعِناً مُعْتَرِفاً لا اَجِدُ مَفَرّاً مِمّا آانَ مِنّى وَلا مَفْزَعاً اَتَوَجَّهُ اِلَيْهِ فى اَمْرى غَيْرَ قَبُولِكَ عُذْرى وَاِدْخالِكَ اِيّاىَ فى سَعَةِ رَحْمَتِكَ اَللّهُمَّ فَاقْبَلْ عُذْرى وَارْحَمْ شِدَّةَ ضُرّى وَفُكَّنى مِنْ شَدِّ وَثاقى يا رَبِّ ارْحَمْ ضَعْفَ بَدَنى وَرِقَّةَ جِلْدى وَدِقَّةَ عَظْمى

 اى خداى من و اى مولاى من تو بر من حكمى را مقرر داشتى که در اجراى آن پيروى هواى نفسم را کردم و از فريبكارى دشمنم در اين باره نهراسيدم پس او هم طبق دلخواه خويش گولم زد و قضا (و قدر) هم با او کمك کرد و در اثر همين ماجراى شومى که بر سرم آمد نسبت به پاره اى از حدود و احكامت تجاوز کردم و در برخى از دستوراتت راه مخالفت را پيمودم پس در تمام آنچه پيش آمده تو را ستايش مى کنم و اکنون از حكمى که درباره کيفر من جارى گشته و قضا و آزمايش تو مرا بدان ملزم ساخته حجت و برهانى ندارم و اينك اى معبود من در حالى به درگاهت آمده ام که درباره ات کوتاهى آرده و بر خود زياده روى نموده و عذرخواه و پشيمان و دل شكسته و پوزش جو و آمرزش طلب و بازگشت آنان و به گناه خويش اقرار و اذعان و اعتراف دارم و راه گريزى از آنچه از من سر زده نيابم و پناهگاهى که بدان رو آورم در کار خويش ندارم جز اينكه تو عذرم بپذيرى و مرا در فراخناى رحمتت درآورى پس اى خداى من عذرم بپذير و بر سخت پريشانيم رحم آن و از بند سخت گناهانم رهائيم ده اى پروردگار من بر ناتوانى بدنم و نازکى پوست تنم و باريكى استخوانم رحم کن

                         دعای کمیل

منبع: http://www.labbaik.ir/page_doa_view.php


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


زبان من گرفته گوش می دهم پس بس            سیلی باد باد بر گوشم...

maybe... fallen out of the story


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 9:6 موضوع | لینک ثابت


خدایا خدایا خدایا

خدایا به من توانایی ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

به من صبر عطا کن تا تحمل کنم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

و به من بینشی ده تا تفاوت این دو را بفهمم ...

جبران خلیل جبران

منبع:  mammad's Blog

سلام ... 


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 ساعت 8:46 موضوع | لینک ثابت


"

falak key beshnavad ah o faghanam

be har gerdash zanam atash be janam

yek omri begzaranam ba gham o dard

bekame del nagardad asemanam

"

"

nemidoonam delam divoone ye kist

asire nargese mastoone ye kist

nemidoonam dele sargashte ye ma

koja migardado dar khoone ye ksit(kist)

" 15:58'


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در شنبه دوم اردیبهشت 1385 ساعت 2:13 موضوع | لینک ثابت