تبليغاتX
 در راهم... منتظر باش
 

داستان آرزو

داستان، داستان یه شاخه گل تو یه چمنزاره

گل، گل زیبایی بود، شاید تک و تنها تک و تنها توی یه چمنزار وسیع یه جای این دنیای کوچیک.

 شاخه گل بزرگ می شد، هر روز، بزرگ و بزرگتر    دلیلشو باید از خودش بپرسی.من نمیدونم

گل بالا و بالا تر می رفت و جاهای بیشتری رو می دید، کوههای دور دست رو می دید، باد می دید، بارون و طوفان می دید.

یه روز روی همین شاخه یه برگ غنچه زد، می دونی غنچه زدن یه برگ یعنی چی؟

غنچه بزرگ می شد همچنان که گل بزرگ می شد...

وقتی غنچه داشت برگ می شد، داشت خودشو پیدا می کرد، اون وقت بود که یه نگاهی به بالا انداخت ... و گل رو دید.

اینطور بود شروع دوستی شون... گل از چیزهایی که اون بالا می دید تعریف می کرد از تجربه هاش می گفت از چیزهایی می گفت که برگ مشتاق شنیدنش بود... برگ هم از خودش می گفت از فکراش از احساساتش از چیزهایی که براش عجیب بود

می گذشت روزگار

شبها که آفتاب نبود دلشون برای دیدن هم تنگ می شد، نمی دونم ... حداقل برگ که اینطوری بود.

می دونی؟ برگ همیشه دلش می خواست بره بالا .. به سمت گل، دیدی تا حالا برگ روی شاخه ی گل رو؟

واقعیتشو بخوای، برگ آرزوی رسیدن به آسمون رو داشت، یادته گفتم نگاهی به بالا انداخت؟ فکر کنم دلیلش همین بود، یه احساس عجیب و در عین حال آشنا ترین احساس ... همیشه فکر می کرد که گل، از من به آسمون نزدیکتره، دلم می خواد بدونم چطوری می شه رفت اون بالاها، حتماْ گل راز اینو می دونه... اینطوری بود که  باز هم دلش می خواست با گل حرف بزنه و به حرفاش گوش بده. اینطوری بود که واقعاْ گل رو دوست داشت. نمی دونست ...

روزگار     باز می گذشت روزگار

           تابستون و پاییز زمستون و بهار

اما یه روز یه پروانه از اون نزدیکی رد شد...

شاخه ی گل خم شد ...          برگ زرد شد، پژمرد...

 

نمی دونم عاقبت برگ و آخر داستان چی شد

ولی یه چیز رو مطمئنم:

آرزوی آسمون هنوز هم توی دل زرد برگ زنده بود...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385 ساعت 2:27 موضوع | لینک ثابت


همیشه از داستانهایی که آخرشون تضاد گریزناپذیر خوبیهاست خوشم میومد... ولی هیچ وقت تصور اینکه افکار خودم رو در همچنین حالتی ببینم ... نمی دونم ...


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت


تصور کن ... کاملاْ دست خودت بود که کی بمیری


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت


ممکن ولی نا ممکن

رسیدن و وصل نا ممکن

دو متفاوت نه یکسان

در نهایت نزدیکی ولی باز رسیدن نا ممکن بی تعریف

در آرزوی نزدیک تر شدن ولی یکی شدن نا ممکن

در نهایت نزدیکی  فقط آرزروی نزدیکتر شدن ولی آن نا ممکن ...

 


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 22:53 موضوع | لینک ثابت


دیروزها ی سالها

دیروزم مثل دیروزای دیگه نبود ... ):


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 ساعت 22:30 موضوع | لینک ثابت


فکر بزرگ

عالم چو حباب است ولیکن چه حباب          نه  بر  سـر  آب  بلـکه   بر   روی   سـراب

آن هم  چه سرابی که بینند به خواب           آن خواب چه خواب خواب بدمست خراب

                امام خمینی (ره)


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385 ساعت 11:13 موضوع | لینک ثابت


حرفهای آشنا

http://myyas.blogfa.com


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در جمعه دوازدهم خرداد 1385 ساعت 1:2 موضوع | لینک ثابت


.

خدایا کمک کن
خدایا ظرفیت فکرم رو زیاد کن
خدایا ظرفیتم رو زیاد کن
خدایا ظرفیتم رو زیاد کن
خدایا ظرفیت و صبرم رو زیاد کن
خدایا اینهایی که دارم رو ازم نگیر ولی ظرفیتم رو زیاد کن...
خدایا کمکم کن

خدایا منو ببخش که این قدر با اطمینان و با جسارت اینها رو ازت می خوام ولی
پیروی که بد نیست


 

نوشته شده توسط محمد صالحه در سه شنبه نهم خرداد 1385 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت